تبليغاتX
قاصدک کوچک

   خدا حافظ 

      خدا حافظ

         خدا حافظ 

           خدا حافظ

                خداحافظ 

 

 

        اومدم از همتون خداحافظی کنم

        این قاصدک کوچک و بی ارزش

         عمرش دیگه به سر رسیده

      

         راستش دیگه نمی تونم ادامه بدم

      شاید روزی برگشتم

        نمی دونم........................

  

        

                         چیزی به ذهنم نمی رسه بگم

                       فقط اینکه 

                                             دوستون دارم 

                 

                از اینکه تو این مدت همراهیم کردید واقعا ممنونم                    

               فقط محبت های شما به من نیرو میداد تا آپ کنم

                 از همتون ممنونم  

   

    

+ نوشته شده در  85/01/18ساعت 17:16  توسط محدثه | 

سال نو مبارک

 

 

 

عصر یک روز بهاری زیر باران بی قرار

رد شدی از اخرین پیچ خیابان بهار

مثل گلبرگی عرق پوش از نوازشهای شرم

طعنه میزند گونه ات  حتی به نارنج و انار

پیش از آن آری اگر می دیدمت این سالها

رخنه در روحم نمی کرد این سکوت مرگبار

گفتمت بنشین برایم حرف تنهایی بزن

غیر از عشق اینجا ندارد هیچ حرفی اعتبار

بی تو تکرار خزان است و زمستان و ستم

بی تقویمم تهی از عید نوروز وبهار

بی تعارف از دولت می آید ای خوب نجیب

بعد چنین روز و ماه و سالهای آزگار

باز هم من باشم و تنهایی و دردی غریب

باز هم من باشم و شب پرسه های انتظار

 

+ نوشته شده در  84/12/29ساعت 15:25  توسط محدثه | 

 بر سه شنبه برف می بارد

برف پاکن ها

دست تکان می دهند.

بر سه شنبه برف می بارد.

دست تکان می دهیم:

- " خداحافظ... "

برف پاکن ها

از روی تو

برف سه شنبه را

می روبند

من دست تکان می دهم

نقش تو را پاک می کنم

- " خداحافظ... "

بر جاده خالی برف می بارد

و برف پاک کنی

دیوانه وار

به این سو و آن سوی جدار گلو

می کوبد.

در گلویم بر نام تو برف می بارد...

 

 شاعر خانوم نظام شهیدی

 

+ نوشته شده در  84/12/21ساعت 23:2  توسط محدثه | 

از او پرسیدم:میخواهی کدام درسهای زندگی را به فرزندانت بیاموزی؟

او گفت:بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد,

همه کاری که آنها میتوانندبکنند این است که خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند,فقط نمیدانند که چگونه

احساسشان را نشان دهند.

بیاموزند که دو نفر میتوانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

 

+ نوشته شده در  84/12/09ساعت 12:9  توسط محدثه | 
گپ خودموني:

خستم خسته خسته

كاش اين بازي مسخره زود تموم مي شد چون واقعا ديگه حوصله ندارم

دوستم مي گه تو تحمل يكم سختي را نداري نمي خواهي با

مشکلات كنار بياي, ازشون فرار مي كني.

آخه اين بدبختيها تا كي مي خوان دنبال من بيان چرا هيچ وقت نميشه نفس راحت كشيد از دستشون.

يعني تا آخر عمرم بايد اين روز هاي يكنواخت ادامه داشته باشه .اگه اين زندگي را نخوايم كي

بايد ببينيم.تا كي بايد خفه شد همه بزن تو سر آدم , چون گذشت چيز خيلي خوبيییییییییی

نه دوست عزيزم خسته شدم.همين ديشب تو يه جمعي

يه نفر داشت صحبت مي كرد كه از من بزرگتر بود و احترامش واجب

نظري داد كه من باهاش موافق نبودم و نظرم را خيلي دوستانه گفتم

يه دفعه جلوي همه چيزي بهم گفت كه ديدم همه دارند با مهربوني بهم نگاه مي كنند

از اين نگاها حالم بهم مي خوره.

مي دونستم صورتم مثل هميشه قرمز شده بود, اشك تو چشمام جمع شده بود

دستام فشار مي دادم تا گريه ام نگيره , تو دلم می گفتم محدثه محکم باش گریه نکنی ها.

این هم یه مشکل بزرگه , عین بچه ننه ها هر وقت خیلی ناراحت می شم سریع قرمز

می شم و اشک تو چشمام جمع می شه .دست خودمم نیست.

اون وقت از نگاههایی که بهم می کنند وحشت دارم.

دلم می خواست دیشب تو اتاقم بودم.این نگاها را نمیدیدم .مخصوصا یکی از پسر ها جوری

به من نگاه کرد که من آدم ضعیفیه هستم.

می دونم مثل همیشه می گی همه چیز را بزرگش می کنی.اما همین غصه هایی که به نظر

تو کوچیک می آد , تو دل آدم جمع می شه یه غده می شه.

می فهمی!   مثل حالا که شده

 

خدا جونم تنهام نگذار.کمکم کن عین همیشههههههههههههههههه

 

 

زندگی تو با من بازی می کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما!!!!!!!! من بازیگرم

مرا زندانی کردی تو این دنیا کوچیک

نگفتی که من تنها می میرم

گفتی گریه می شه همدم تو           سکوت میشه آرام جانت

زندگی تو با من بازی می کنی!!!!!!!!!!!

اما !!!!!!!!!! من بازیگرم

 

+ نوشته شده در  84/12/01ساعت 10:37  توسط محدثه | 
 

برای بیان دل تنگیمون واژه ها سر تعظیم فرو می آورند

تنها یه بغض فرو خورده است که آروم نجوا میکنه:

دلم برات خیلی تنگ شده"

و جواب می شنوه که

"منم همینطور"

و باز تو میمونی و من و آوای سکوت یک قطره اشک تنها که از  

قلبمون می افته

 

+ نوشته شده در  84/11/29ساعت 12:27  توسط محدثه | 

Happy Valentine

 

 

+ نوشته شده در  84/11/25ساعت 21:29  توسط محدثه | 

 

 

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام ارام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  84/11/24ساعت 14:17  توسط محدثه | 

 

دل من دیرزمانی است

که می پندارد 

دوستی نیز گلی است,

مثل نیلوفر و ناز,

ساقه ترد ظریفی دارد.

بی گمان سنگدل است

آنکه روا می دارد,

جان این ساقه نازک را

ـــ دانسته ـــ

بیازارد!

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.

 

 

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 13:3  توسط محدثه | 
 

گپ خودمونی:

این روزها وقتی از هر کوچه و خیابونی عبور می کنی دسته های زنجیر زنی رو می بینی

از توی هر حسینه و مسجدی صدای یاحسین را می شنوی.

میدونم که خوب میدونی این روزها, روزهای عشق

 

چند سال پیش وقتی محرم می شد من خیلی خوشحال میشدم چون همه می رفتیم

خونه مادربزرگم و بعدش هم نذری چرب می خوردیم .خلاصه خیلی خوش می گذش

حتما عزاداریمون قبول می شد.

اما امسال, یه کمی به اندازه شعور کم خودم فهمیدم حسین کی بود

اینکه چقدر یعنی بیشتر از اونی فکرش را کنی سختی کشیدن

که اگه خون هم گریه کنی دلت آروم نمی شه

وقتی هم ازمون پبرسند امام چرا اینقدر سختی کشید

اونقدر خوب جواب می دیم که طرف فکر میکنه که تا حالا چندتا کتاب نوشتیم

اما پای عمل که میشه.....

نمونش خودم آدم نمیشم که

 

به هر حال این روزها ,روزهای خوبی برای اینکه به آرامش برسیم .

یادمون باشه برای همه حاجتمندامون دعا کنیم .(برای من هم دعا کنید)

عزاداری همتون قبول باشه 

+ نوشته شده در  84/11/18ساعت 18:2  توسط محدثه | 

 

گریه هم دگر با من نامهربانی میکند  

 

قلبم اما گریه هایش را نهانی میکند

 

اشک مونس شبهای تارم بود و بس

 

 اشک هم با غم دگر اما تبانی میکند 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  84/11/18ساعت 14:45  توسط محدثه | 

 

 

 

 

  عشق

 در ردای افتادگی از کنارمان

می گذرد,اما ما می ترسیم

و از او می گریزیم,

یا در تاریکی پنهان می شویم,

 یا اینکه تعقیبش می کنیم

 و به نام او دست به شرارت می زنیم.

 (از کتاب عاشقانه ها)

 

 

 

 

 

عشق رازی است مقدس.

برای کسانی که عاشقند,

عشق برای همیشه بی کلام می ماند,

اما برای کسانی که عشق نمی ورزند,

عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.

 

+ نوشته شده در  84/11/15ساعت 16:47  توسط محدثه | 
 

گپ خودمونی:

امروز میتونست  روز خوبی باشه اما از اون جایی که همیشه باید حال ما گرفته بشه ,روز جالبی نبود

من امسال دانشگاه پولکی آزاد قبول شدم.البته هنوز نرفتم چون افتادم نیمه دوم .

پارسال هم در شهر دیگری,مدت یک ترم دانشگاه محترم آزاد می رفتم

برای همین آشنایی با داشگاههای پولکی را دارم.

حالا بزارید بگم چرا حالم گرفته است .از اواخر دی ماه تا امروز مرتبا به

دانشگاه تماس می گرفتم تا روز انتخاب واحد را بپرسم.

باورتون نمی شه بعد از نیم ساعت که تلفن آزاد می شد حدوا ده دقیقه

 موزیک بسیار زیبا پخش میکرد بعد آقایی گوشی را بر می داشت

تا میگفتم الو من رشته....

حرفم را قطع میکرد و میگفت گوشی.و دوباره موزیک .درآخر هم میگفتن فردا زنگ بزن ,

 دو روز دیگه زنگ بزن,صبح زنگ بزن,عصر زنگ بزن,می خواهیم بریم ناهار بخوریم بعدا زنگ بزن وووو

خلاصه تا امروز,   امروز بعد از یک ساعت وصل شد جالب این بود که بعد از وصل شدن

وقتی موزیک تموم میشد  خودشون قطع میکردند.

دیگه واقعا گریه ام گرفته بود اونقدرعصبانی بود که دلم میخواست کله بعضی ها را .....

بکنم .تازه بعد از این همه ماجرا  بهم میگند انتخاب واحد شده .بهشون میگم همان روز من زنگ زدم

گفتند که دو روز دیگه زنگ بزن .وبعد خیلی راحت میگه بعدا بیا

راستش داشگاه راهش یه کمی دور است. و من نمی تونم به خاطر یه سوال 

خانواده ام را تو درد سر بندازم.

این دفعه اولی نیست که این قدر بی نظمی می بینم.ادم دستش هم به هیچ جا بند

نیست .نمیدونه به کجا بیاد شکایت کنه .چون همه جا بی نظمی است

این قدر درس بخون از بهترین روزهایی که میتونی داشته باشی بگذر

خودت بکش آخرش دانشگاه آزاد قبول شه.کلی کنایه هم از دوست و فامیل بشنو.

بعدش هم چند سال درس بخون ,بیکار باش

والا چی بگم  که نگفتنش بهتر است .

شما با من موافق نیستید؟ 

 

+ نوشته شده در  84/11/12ساعت 16:4  توسط محدثه | 

 

به دریا شکوه بردم از شب دشت,

وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت,

به هر موجی که می گفتم غم خویش,

سری میزد به سنگ و باز می گشت!

 

+ نوشته شده در  84/11/11ساعت 15:0  توسط محدثه | 
گپ خودمونی:

تا حالا به این موضوع فکر کردید

وقتی از ته ته دل می خندید,روزگار سیلی محکمی تو گوشتون می زنه.که نه تنها

خنده الان ,بلکه تمام خنده ها ی دنیارا از دلمون در می آره

کاش فقط سیلی میزد ,اما اون با مشت و لگد ما را تو سختی ها له می کنه

این جور موقع ها فقط گریه همدم زندگیمون میشه.به قول سیاوش:گریه کن ,

گریه قشنگه,گریه سهم دل تنگه......

شاید بارها و بارها تصمیم گرفتم که هیچ وقت از ته دل نخندم.اما به گفتن نیست

یه حس.آره یه حس

غصه ها هیچ وقت تمومی نداره ...

اما نه محدثه غصه تو که غصه نیست

اگر کنار  دختر کوچولویی که چند روزی غذا نخورده,مادری که داره خونه مردم رخت

 میشوره یا پدری که غرورش شکسته  وووووووو 

بنشینی, تازه می فهمی روزگار سیلی محکمی به گوشت نزده.

 

یادمون باشه هممون خدا را داریم   

 (خوشحال می شم نظر بدید)

                                  

+ نوشته شده در  84/11/10ساعت 15:17  توسط محدثه | 

 

+ نوشته شده در  84/11/09ساعت 15:1  توسط محدثه | 
گپ خودمونی:

روزها داره می گذره.خیلی یکنواخت و اصلا هیجان نداره.یاد دو سه سال پیش افتادم ,یاد روزهای خوش دبیرستان.....

اول مهر که می شد,انگار اول عید بود.چه ذوق و شوقی داشتیم,دوباره بعد از چند ماه همدیگر را میدیدیم

و چقدر حرف برای گفتن.

من که عین کلاس اولی ها همه وسایلم نو بود .اوایل سال توی کتابهام خیلی تمیز با مداد نکته

می نوشتم ,آخرای سال تمام صفحاش خودکاری,نقاشی ویادگاری بود.

تازه اوایل سال چقدر ذوق و شوق درس خوندن داشتیم .تا سه ماه اول نمره ها همه خوب ,آخرش را .....

(البته بچه زرنگ ها که همیشه زرنگ هستند)مثل من

شب قبل از امتاحانات به جای اینکه درس بخونیم ,وقتمون را صرف نوشتن تقلب میکردیم

به هیچ چیز رحم نمی کردیم ,روی دستمال کاغذی ,دست,پا ,جوراب.دیگه واقعا حرفه ای شده بودیم,

تازه با چه افتخاری برای ناشی ها هم توضیح می دادیم.

بعد امتاحان هم ,کتاب مربوط به خودش را تیکه تیکه میکردیم(ما را با وحشی ها اشتباه نگیرید)

وقتی  هم که قرار بود کارنامه بدند ,کلی نذر ونیاز می کردیم ,وگرنه شب کتک خورده بودیم

و خیلی چیز های دیگه .....

اما خدایش قربون همون روزها.

یاد باد آن لحظه های ناب ناب

                                           لحظه های دفتر وکتاب  

یاد تقلید صدای آن دبیر

                                   یاد مخفی شدن از چشم مدیر

روزهای شادی وتفریح ها

                                    زندگی خوش چهره می شد پیش ما 

فکر می کردیم دنیا مال ماست

                                        هر چه خوشبختی است در چنگال ماست

سالیانی داشتیم از جنس نور

                                            سالینی سبز و سرشار از سرور 

      

+ نوشته شده در  84/11/09ساعت 14:50  توسط محدثه | 
بچه که بودم صدایی در گوشم طنین انداخت

گفتم کیستی؟

گفت:غم

فکر می کردم غم عروسکی است که با آن بازی خواهم کرد

ولی

وقتی بزدگ شدم دیدم عروسکی هستم در دستان او

 

+ نوشته شده در  84/11/07ساعت 3:38  توسط محدثه | 
 

 

زمان در خواب ودریا قصه پرداز,

خیالم در بلندی های پرواز,

زتلخی های پایان ,می رسیدم

به شیرین شگفتی های آغاز!

 

+ نوشته شده در  84/11/05ساعت 17:17  توسط محدثه | 
فقط بهش نگاه کن
+ نوشته شده در  84/11/05ساعت 16:39  توسط محدثه | 

 

گپ خودمونی:

 

امروز هوا بارونی بود ودل من ابری ,کاش قطرات بارون تو دل من هم می بارید

این جوری کمی سبک تر می شدم .حتی اشک هایم هم خشک شده.

امروز که داشتم تو بارون قدم میزدم ,دیدم خیلی ها دلشون بارونی,اما دارند تو

 هوای ابری زندگی می کند.

پسر کوچکی که تو سرما ,دستهایش را به هم می مالوند,و بارون تمام

لباس هایش را خیس کرده,

اجناسش را روی گونی پهن کرده

و میگوید:تو رو خدا از من هم خرید کنید

حالا که یاد اون پسر افتادم,فکر می کنم قطرات بارون تو قلب من هم دارد می بارد.

+ نوشته شده در  84/11/05ساعت 16:17  توسط محدثه | 
به پیش روی من ,تا چشم یاری میکند,دریاست!

چراغ ساحل آسودگی ها درافق پیداست!

درین ساحل که من افتاده ام خاموش,

غمم دریا,دلم تنهاست.

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست!

 

خروش موج,با من می کند نجوا,

که:ــ ((هرکس دلبه دریا زد رهایی یافت!

        که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت...))

 

مرا آن که بر دریا زنم ,نیست!

ز پا این بند خونین بر کنم نیست.

امید آن که جان خسته ام را,

به آن نادیده ساحل افکنم نیست!

+ نوشته شده در  84/11/04ساعت 14:4  توسط محدثه | 

نشسته ماه بر گردونه عاج.

به گردون می رود فریاد امواج.

چراغی داشتم ,کردند خاموش.

خروشی داشتم ,کردند تاراج....

کمی از خودم :

تازه وارد کوچولوی که حرفهایی برای گفتن دارد.....

برنامه های خاصی دارم که بعدا خودتون بیشتر آشنا می شوید وامیدوارم

لذت ببرید.جا دارد از کمک های برادرم تشکر کنم.(مثلا)

دلتنگ همتون هستم:

چون میدونم دوستان عزیزم از وبلاگم بازدید می خواهم یادی از آنها هم بکنم.دوستانی که معلوم نیست چه زمانی آنها را خواهم دید,یکسال,دوسال,دهسال

کی؟

عزیزانم:عارفه,حمیده,صبا,فرناز,بهاره,آزاده,زهره,اکرم,امینه وووو

دلم برایتان خیلی تنگ شده,هر کجا که هستید موفق باشید.

+ نوشته شده در  84/11/02ساعت 18:22  توسط محدثه | 

فعلا سلام

منتظر.........باشید

من را یادتون نره

+ نوشته شده در  84/11/02ساعت 1:53  توسط محدثه |